تبليغاتX
روی ماه خداوند را ببوس

روی ماه خداوند را ببوس

.......

داغ يعنی سوزاننده

بعدازظهر های يکشنبه هرکاری بهتر از بی کاری است. روياهايم را تک تک

باد می کنم تا حسابی بزرگ شوند و پوستشان کش بيايد، و بعد با يک

سوزن تک تکشان را بنگ بنگ می ترکانم. در يکی از آنها با تو در ساحل

اقيانوس قدم می زدم، وقتی که ترکيد قطرات آب اقيانوس به صورتم پاشيد.

فرش زیر پايم هم حسابی خيس شد. در يکی ديگر از روياهايم به خورشيد

 رسيده بودم، فوتش می کنم، به بالای لکهء اقيانوس که می رسد سريع

سوراخش می کنم تا خورشيد خشکش کند، ولی خورشيدم در لکهء آب

اقيانوس غرق می شود.

در رویای بعدی با تو در ساحل اقيانوس قدم می زدم، موج می آيد و تو را با

 خودش می برد. آن را هم می ترکانم؛ ولی قبل از آن تمام اقيانوس بخار می

 شود و هيچ جا حتی نمناک هم نمی شود. حتی در روياهايم هم داغِ

داغی؛ بيخود نيست انقدر مرا می سوزانی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 19:55  توسط گلنوش  | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 17:21  توسط گلنوش  | 

حالا به‌ عبداللهى‌ مجوز کنسرت‌ بدهيد!


خالق‌ «ناصريا» درگذشت.


مردى‌ که‌ «بوى‌ شرجي» مى‌داد، جور ديگرى‌ مى‌ديد و از اقيانوس‌ انديشه‌هايش‌ گل‌ «يافاطمه‌

بنت‌ نبي» مى‌روييد، فردا زير خروارها خاک‌ خواهد آرميد

ناصر عبداللهى‌ که‌ روز گذشته‌ دار فانى‌ را وداع‌ گفت، نماند تا شاهد بازتاب‌ آخرين‌ آلبومش‌ با

عنوان‌ «معجزه» باشد. اين‌ کاست‌ «مجوز» انتشار گرفته، اما اى‌ کاش‌ به‌ خواننده‌ آن‌ موقع‌ که‌

براى‌ بقاى‌ هنرى‌ و حيات‌ اقتصادى‌اش‌ احتياج‌ به‌ مجوز کنسرت‌ داشت، روى‌ خوش‌ نشان‌

مى‌دادند.


عبداللهى‌ در چند قدمى‌ جشن‌ تولد 36 سالگى‌اش‌ از دنيا رفت‌ تا روسياهى‌ بماند به‌ زغال؛ يعنى‌

براى‌ آنها که‌ درباره‌اش‌ «شايعه» ساختند و او را از ابتدايى‌ترين‌ حقوقش‌ که‌ همانا برگزارى‌

کنسرت‌ بود محروم‌ کردند.


اين‌ ضايعة‌ اسفناک‌ را به‌ خانوادة‌ اين‌ هنرمند و همچنين‌ به‌ ملت‌ شريف‌ ايران‌ تسليت‌

مى‌گويم

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 17:5  توسط گلنوش  | 

به اندازهء يک سر سوزن، يا بيشتر

سوزن گير کرده بود. مرتب تکرار مي کرد : هيچ کس مرا دوست ندارد، حتي به اندازهء يک

 سر سوزن. سومرد دوستش داشت، شايد به اندازهء يک سر سوزن، يا بيشتر؛ با نخ سوزن

را کشيد و آزادش کرد. سوزن به اندازهء يک سر سوزن خوشحال شد، يا بيشتر، و بعد دوباره

 گير کرد : چقدر مرا دوست داري؟ سومرد نمي دانست، هيچ چيزي نگفت، و همانجا گير

 کرد : سکوت را تکرار مي کرد. يک روز نخ پاره شد، و هر دو آزاد شدند. دل سومرد به

اندازهء يک سر سوزن سوخت، يا بيشتر، شايد بيشتر از يک نوک سوزن دوستش داشت،

 شايد هم فقط به نخ گير کرده بود. نخ پاره اش را روي دوشش گذاشت، و به دوختن ادامه داد.

 سوزن گير کرده بود. مرتب تکرار مي کرد : هيچ کس مرا دوست ندارد، حتي به اندازهء

يک سر سوزن. سومرد دوستش داشت...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 17:42  توسط گلنوش  | 

  اری اغاز دوست داشتن است

     گر چه پایان راه ناپیداست

من دگر

         به پایان نیاندیشم

                 که همین

       دوست داشتن زیباست

                            فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 23:20  توسط گلنوش  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 23:16  توسط گلنوش  | 

نقاشی های ارسالی از یک دنیای تو خالی

نقاشيهاي ارسالي از يک دنياي توخالي خب. نقاشي بعدي را جيغک فريادنژاد هفت ساله،بيست و هفت ساله و يا هفتصد و بيست و

 هفت ساله از اتاق خوابش در يک شب تاريک براي ما فرستاده است. اينجا خانهء جيغک

 است در چمنزاري پاي رودخانه اي که از کوهها جاري شده است. همانطور که مي بينيد

جيغک در اين نقاشي آسمان را بنفش مي بيند. کوهها قرمز هستند و رودخانه هم نارنجي

است. چمنها هم از ترس زرد شده اند. خانهء جيغک در اين نقاشي دو پنجره دارد و يک در

 کوچک. يکي از پنجره ها به اتاق خواب جيغک راه دارد و جيغک در يک شب تاريک

تابستاني پشت آن نشسته است و همينطور که به آسمانِ بنفش خيره شده است فرياد مي زند.

جيغک در اين نقاشي خورشيد را نکشيده است، و براي همين هم شب شده است و جيغک

 عصباني است. جيغک خورشيد را دوست دارد، و لي نمي داند او را کجاي آسمانش بگذارد

تا هم خورشيد خوشحال باشد و هم يک روز بهاري مطبوع در صفحهء او دوباره شروع شود.

 گاهي انقدر از دوري خورشيد مي ترسد که فکر مي کند او را به کوه بچسباند و خودش هم

آنقدر از کوههاي قرمزش بالا برود تا در آتش داغ خورشيد جزغاله شود. گاهي انقدر به

گرماي خورشيد فکر مي کند تا تمام صورتش پر از عرق مي شود و دلش مي خواهد او را

يک گوشه اي آن بالاها بگذارد و يکي دو تا هم ابر کمرنگ آن وسطها ول کند تا هر از گاهي

 جلوي خورشيد را بگيرند و هوا کمي خنک شود. گاهي هم تصميم مي گيرد دقيقا وسط آسمان

 را يک طوري پيدا کند که از تمام نقاط صفحهء نقاشي به يک فاصله باشد، آن وقت هر جا

که باشد نه مي سوزد و نه سردش مي شود. جيغک خورشيد را آنقدر در تمام نقاط آسمان

آزمايش کرده است که تمام آسمان صفحه اش سوخته است و بنفش شده است، و حالا نه

خورشيدي در آسمانش دارد و نه جايي براي خورشيد در آسمانش. همانطوري که مي بينيد

جيغک در اين نقاشي فقط فرياد مي زند.

نقاشي بعدي را جيغک فريادنژاد فرداي همان شب تاريک - بعد از اينکه در تختخوابش آنقدر

 جيغ زده است که خناق گرفته است و به خواب رفته است - براي ما فرستاده است.

همانطوري که مي بينيد آسمان نيلي است و چمن سبز است و رودخانهء زلالي هم از لا به

لاي کوههاي قهوه اي جاري است. خورشيد هم براي خودش در آسمان مي درخشد و همه جا

نوراني است. جيغک هم ديگر نه جيغ مي زند و نه فرياد مي کشد و نه لازم است براي جاي

 خورشيد تصميمي بگيرد. همانطور که مي بينيد جيغک از همان ديشب هم اصلا بايد زودتر

 مي خوابيد، خورشيد خودش بهتر مي داند کجاي آسمان بايستد. ما هم براي جيغک فريادنژاد

در تختخوابش آرزو مي کنيم او هم وفتي بيدار شد چنين روز دل انگيزي را ببيند و بفهمد که

 او اصلا لازم نيست براي مکان و زمان همهء چيزهايي که دوست دارد تصميم بگيرد. او

بهتر است به جاي فرياد زدن به خورشيد اعتماد کند؛ آنوقت نه مي سوزد و نه از سرما مي

ميرد.

آخرين نقاشي امروز را لبخند خورشيدي باز هم هفت ساله، بيست و هفت ساله و همه ساله

قبل از غروب همان روز از پشت کوهها فرستاده است. همانطور که مي بينيد در اين نقاشي

جيغک همينطور که چشمهايش را مي مالد از خواب بيدار مي شود، و خورشيد که ديگر

حوصلهء جيغهاي او را ندارد کم کم از لبهء کوه محو مي شود. در اين نقاشي آسمان و چمن و

 کوه و رودخانه هيچ رنگي ندارند، و همه چيز آماده است تا جيغک فريادنژاد هر رنگي که

دلش مي خواهد را روي آنها استفاده کند؛ در اين نقاشي هيچ چيز نمي تواند خورشيد را

مجبور کند در جاي مشخصي از آسمانِ بي رنگِ جيغک بايستد. خورشيد شايد صبح روز بعد

 برگردد، اگر دلش بخواهد؛ شايد هم برنگردد. شايد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:40  توسط گلنوش  | 

تختخواب مکان مناسبي است براي

تختخواب مکان مناسبي است براي ملاقات کساني که فکر مي کني

دوستشان داري، آن هم يک ملاقات خيلي نزديک، خيلي خيلي نزديک، و

نزديکتر. لبهء پتو مرز مناسبي است بين يخبندان حرفها و نگاهها و داغي

 سوزندهء پوست بقيهء اعضاي بدن. روبرو جهت مناسبي است براي خيره

شدن، به قصد تظاهر به بي ميلي. کتاب وسيلهء مناسبي است براي چشم

پوشي، وقتي که در چشمهايت بي صبري برق مي زند. خاموشي وضعيت

مناسبي است براي چراغ خواب، براي تصويرهايي که ديگر نمي خواهي در

حافظه ات ثبت شوند. سکوت آهنگ مناسبي است براي پس زمينه، وقتي

تمام حرفهايت خطرناک هستند؛ ممکن است شب را منفجر کنند؛ و بالاخره

انگشت شست پاي راست عضو مناسبي است که مي توان با آن مچ پاي

ديگري را لمس کرد، تا شايد بالاخره انتظار تمام شود.

رويا سرزمين مناسبي است براي زندگي کردن، وقتي که هيچ توجيهي براي واقعيت نداري

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:48  توسط گلنوش  | 

دور باید زد

آنقدر خسته اي که تصميم مي گيري چند دقيقه دراز بکشي و بعد

لباسهايت را درآوري و براي خواب آماده شوي. دراز مي کشي و چند

دقيقهء بعد بيدار مي شوي. صبح شده است و هنوز براي خواب آماده

 نيستي. بلند مي شوي و به سر کار مي روي. تصميم مي گيري چند

 ساعت کار کني و زودتر به خانه بروي. چند ساعت کار مي کني و چند

 سال مي گذرد و به خانه نمي رسي. تصميم مي گيري چند روز به

هيچ چيز فکر نکني و بعد براي ادامهء زندگي تصميم بگيري. چند روز که

 به هيچ چيز فکر نمي کني زندگي تمام مي شود.

 دور مي زني و بر مي گردي تا دوباره بيايي.

در همان حالت خستگي تصميم مي گيري مسواک نزني و با لباسهاي

کارت بخوابي. تصميم مي گيري اول به خانه ات بروي و بعد کار کني.

تصميم مي گيري ديگر هيچ وقت فکر نکني. تصميم مي گيري که ديگر

براي هيچ کاري تصميم نگيري، و زندگي را همانطور که اتقاق مي افتد

ادامه مي دهي.

زندگي دور مي زند و بر مي گردد تا دوباره اتفاق بيفتد؛ و اينبار ديگر

خسته نمي شوي

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:36  توسط گلنوش  | 

حامد حاکان بهترینه

                     من یه   قلبم  که  هنوزم  می زنه برای عشقت

                     زندگی شو   جا  گذاشته  توی ماجرای عشقت

                     تو یه اسمی که همیشه  می مونه  تو  خاطراتم

                     پا  گذاشتی   و  پریدی من  هنوز  تو  ماجراتم

                     من  یه    دلداده    یه  خسته  تو کتابای   نبسته

                     تویی  عکس  یه  عروسک که  تو ایینه نشسته

                     کاش  دلش  نیاد   زمونه  برای  ما  کم  نذاره

                     کاش  که  دنیا  ما  دو تا رو سر راه هم بزاره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 23:0  توسط گلنوش  |