نقاشيهاي ارسالي از يک دنياي توخالي خب. نقاشي بعدي را جيغک فريادنژاد هفت ساله،بيست و هفت ساله و يا هفتصد و بيست و
هفت ساله از اتاق خوابش در يک شب تاريک براي ما فرستاده است. اينجا خانهء جيغک
است در چمنزاري پاي رودخانه اي که از کوهها جاري شده است. همانطور که مي بينيد
جيغک در اين نقاشي آسمان را بنفش مي بيند. کوهها قرمز هستند و رودخانه هم نارنجي
است. چمنها هم از ترس زرد شده اند. خانهء جيغک در اين نقاشي دو پنجره دارد و يک در
کوچک. يکي از پنجره ها به اتاق خواب جيغک راه دارد و جيغک در يک شب تاريک
تابستاني پشت آن نشسته است و همينطور که به آسمانِ بنفش خيره شده است فرياد مي زند.
جيغک در اين نقاشي خورشيد را نکشيده است، و براي همين هم شب شده است و جيغک
عصباني است. جيغک خورشيد را دوست دارد، و لي نمي داند او را کجاي آسمانش بگذارد
تا هم خورشيد خوشحال باشد و هم يک روز بهاري مطبوع در صفحهء او دوباره شروع شود.
گاهي انقدر از دوري خورشيد مي ترسد که فکر مي کند او را به کوه بچسباند و خودش هم
آنقدر از کوههاي قرمزش بالا برود تا در آتش داغ خورشيد جزغاله شود. گاهي انقدر به
گرماي خورشيد فکر مي کند تا تمام صورتش پر از عرق مي شود و دلش مي خواهد او را
يک گوشه اي آن بالاها بگذارد و يکي دو تا هم ابر کمرنگ آن وسطها ول کند تا هر از گاهي
جلوي خورشيد را بگيرند و هوا کمي خنک شود. گاهي هم تصميم مي گيرد دقيقا وسط آسمان
را يک طوري پيدا کند که از تمام نقاط صفحهء نقاشي به يک فاصله باشد، آن وقت هر جا
که باشد نه مي سوزد و نه سردش مي شود. جيغک خورشيد را آنقدر در تمام نقاط آسمان
آزمايش کرده است که تمام آسمان صفحه اش سوخته است و بنفش شده است، و حالا نه
خورشيدي در آسمانش دارد و نه جايي براي خورشيد در آسمانش. همانطوري که مي بينيد
جيغک در اين نقاشي فقط فرياد مي زند.
نقاشي بعدي را جيغک فريادنژاد فرداي همان شب تاريک - بعد از اينکه در تختخوابش آنقدر
جيغ زده است که خناق گرفته است و به خواب رفته است - براي ما فرستاده است.
همانطوري که مي بينيد آسمان نيلي است و چمن سبز است و رودخانهء زلالي هم از لا به
لاي کوههاي قهوه اي جاري است. خورشيد هم براي خودش در آسمان مي درخشد و همه جا
نوراني است. جيغک هم ديگر نه جيغ مي زند و نه فرياد مي کشد و نه لازم است براي جاي
خورشيد تصميمي بگيرد. همانطور که مي بينيد جيغک از همان ديشب هم اصلا بايد زودتر
مي خوابيد، خورشيد خودش بهتر مي داند کجاي آسمان بايستد. ما هم براي جيغک فريادنژاد
در تختخوابش آرزو مي کنيم او هم وفتي بيدار شد چنين روز دل انگيزي را ببيند و بفهمد که
او اصلا لازم نيست براي مکان و زمان همهء چيزهايي که دوست دارد تصميم بگيرد. او
بهتر است به جاي فرياد زدن به خورشيد اعتماد کند؛ آنوقت نه مي سوزد و نه از سرما مي
ميرد.
آخرين نقاشي امروز را لبخند خورشيدي باز هم هفت ساله، بيست و هفت ساله و همه ساله
قبل از غروب همان روز از پشت کوهها فرستاده است. همانطور که مي بينيد در اين نقاشي
جيغک همينطور که چشمهايش را مي مالد از خواب بيدار مي شود، و خورشيد که ديگر
حوصلهء جيغهاي او را ندارد کم کم از لبهء کوه محو مي شود. در اين نقاشي آسمان و چمن و
کوه و رودخانه هيچ رنگي ندارند، و همه چيز آماده است تا جيغک فريادنژاد هر رنگي که
دلش مي خواهد را روي آنها استفاده کند؛ در اين نقاشي هيچ چيز نمي تواند خورشيد را
مجبور کند در جاي مشخصي از آسمانِ بي رنگِ جيغک بايستد. خورشيد شايد صبح روز بعد
برگردد، اگر دلش بخواهد؛ شايد هم برنگردد. شايد.